تهیهها، مفصل و به موقع رسید غذا آماده شد یخچال تمیز شد لباسا شسته و پهن شده
و
یک عود از هدیه ی پریروز روشنه. بوش رو نمی پسندم ولی محیط رو تغییر داده. قهوم رو نوشیدم. خرماهایی که شستم رو پهن کنم خشک شه. حوله های دور دوم لباسشویی رو هم پهن کنم دیگه بعد از مدت ها زمان دارم بابت مدیتیشن درست و حسابی.
نشد نماز بخونم ولی
بابت در روز جاری
و
هر میزان خیری که بهمون می رسه و می دیم
حتی در حد نیت مثبت و لبخند زدن
خدا رو شکر
برچسب:
نویسنده: wrighter
به سلامتی و میمنت قطعی اینترنت هم مثل باقی شرایط این روزها، طبیعی و مفروض شده. آب از آب نکان نخواهد خورد!
جدی؛
چه خبر از اون
آدمای بی نشون
...
نیم ساعت دیگه تایم شرکته و من هنوز خستمه. این سریاله هم باعث می شه مدام بخوام پرتاب شم تو قدیما.
برچسب:
نویسنده: wrighter
خیلی مهمه که ادم درستکاری باشیم. خیلی مهمه که صداقت داشته باشیم. خیلی مهمه که مرد باشیم و گردن بگیریم عملمون رو.
و
خیلی مهمه که به کسی خیانت نکید. جای خیانت کاش ادما جدا بشن و این قدر دروغ و بی لیاقتی رو ترویج ندن.
مهمه که شرافت داشته باشیم حتی اگر زمین و زمان...
برچسب:
نویسنده: wrighter
ترجیح می دی صد تا راه اشتباه سهل الوصول رو بری و هیچ به هیچ ولی پی گیر یک راه درست و اصیل نباشی؟
برچسب:
نویسنده: wrighter
فکر کنم همین کافیه: با تمام پس ها و پیش ها، از کِی تا ده و نیم، نخواستم که بلند شم. بعدترش هم نمی خواستم ولی شاید تماس "جاب ویژن" باعث شد که بشم.
برچسب:
نویسنده: wrighter
انجام کارام یک کم زیاد طول کشید و درست کردنِ قهوه پس. زیر گاز رو روی کم ترین گذاشتم و صدای Die With A Smile رو بردم بالا، غذا رو برش دادم و سریع ماهیتابه رو شستم. داد زدم چون قهوه داشت سر می رفت طبق معمول. نرفت! ولی بس که روی گاز با شعله ی کم مونده بود دیگه روش نگرفت و زیپو شد. برگشتم پای لپ تاپ و به بیهودگی می پردازم.
همینه! فقط نا برای بیهوده کاری مونده. اون انرژی که باید صرف خلق شه این طوری یا با تو رختخواب موندن، و البته گاهی با سریال پشت سریال دیدن تلف می شه. کتاب های سه هفته پیشی که از کتابخونه برداشتم رو میزن. و حین خوندن کتاب دوم _ جزیره شاتر _ که تمام صحنه های فیلمش مدام جلوی چشمم بود، حس انجام کاری عبث تر از عبث رو داشتم و ولش کردم. یادم رفته بود که خب آخه "لعنتی تو افسرده بودی _هستی _ و این لامصب کمینه ای بوده که تونستی انجام بدی.". اینم از این!
دیروز صبح یک مشت آدم بی خود رو دیدم حول و حوش سن خودم. بعد اومدم به خدا گفتم که شکرت! چرا باید شرایظ این طوری بشه که اصلا برم یک ساعت، تو بگو فقط هم نشین ، با این آدما بشم. بدم میاد که باهاشون حرف زدم و حتی جاهایی از دست حرف های مبتذل یکیشون از خنده غش!
از هیجده سالگی، از بعد از دبیرستان مدام در راه رفتن و شدن بودم و زمانی که به بودن داشتم می رسیدم یا رسیده بودم و گل داشت می داد ... حالا نه رفتنی مونده و نه بودن. فقط زنجموره توی یک وبلاگ که این هم بابت همون جنبه ی خلق کردنته؛ کمینه چیزی که شواهدی ازش باقی مونده.
قهوه ی آب زیپویی هم تموم شد.
برچسب:
نویسنده: wrighter
به طرز عجیبی، وقتی حالم بده ـ روحی ـ
دورم که چیزی بپیچم حسم بهتر می شه، مثل الان.
برچسب:
نویسنده: wrighter
سمت بدی ایستاده ام
نه دستم به تو می رسد
نه خود را می توانم نگاه دارم
برچسب:
نویسنده: wrighter
امان از صبح ها
بیدار شدن ها
دلهره ها
بلند نشدن ها
بلند نشدن ها
نیافتن ها
برچسب:
نویسنده: wrighter